<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>ریحانه</title>
		<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>فرصت زندگی</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/فرصت-زندگی-2</link>
			<pubDate>12:49:00 +0430 پنجشنبه، 22 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته های خدایی</category>			<guid isPermaLink="false">1010719@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;چشم هایش را با درد باز کرد و دورواطرافش را نگاه کرد اولین سوالی که به ذهنش رسید این بود (چرا من اینجا هستم؟ &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مگه من نمرده بودم؟!)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;هنوز هوشیاری اش را کامل بدست نیاورده بود، چهارساعت در اتاق عمل بودن کم زمانی نبود&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پرستار گهگاهی سری به همه‌شان میزد و وضعیتشان را چک میکرد.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با دیدن چشم های باز او، با خوشحالی به سمت اتاق دکتر ایوبی رفت و همه را خبر کرد.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ترسیده بودند برگشتی درکارش نباشد اما کار خدا است دیگر بخواهد یکی را برگرداند زمین به آسمان بیاید و کوه ها درهم بریزند بر می‌گرداند.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دکتر معاینه اش کرد و لبخند رضایت بخشی زد این یک معجزه بود.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سفر سخت و طولانی را از سر گذرانده بود و خیلی خسته بود&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از انجام اقدامات لازم به بخش منتقلش کردند و کنار پنجره، تنها جای خالی اتاق قرارش دادند.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سمت چپش پنجره رو به حیاط بیمارستان و سمت راستش بیمار دیگری خوابیده بود&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چشم هایش را بست تا کمی به خواب برود و موفق هم شد‌.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با صدای پرستاری که حال یکی از بیماران را میپرسید چشم هایش را باز کرد آفتاب وسط آسمان آمده بود و با نورش مهمان نوازی میکرد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اطرافش را با دقت نگاه کرد تا مشغول شود بلکه زمان اندکی سریع تر بگذرد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کنارش پیرمردی را دید که به دیوار خیره شده بود و در افکارش غرق بود&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست داشت با او حرف بزند تنهایی کلافه اش کرده بود سعی کرد سر صحبت را باز کند اما خب به همین راحتی ها هم نبود چون هنوز نمیتوانست کامل حرف بزند نصف بدنش بی حس بود.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نگاه ملتمسانه اش را به بغلی اش دوخت تا شاید او کاری بکند&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیمار کناری که ده ساعتی میشد اینجا ساکن شده بود نگاهش را از دیوار برداشت و به فرد کناری اش دوخت تنهایی خسته اش کرده بود نگاه مشتاق او را که دید چون حس میکرد می توانند دوست های خوبی باشند سر صحبت را باز کرد و گفت:&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;(حتما عمل سختی داشتی که انقدر خسته ای)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد رنجور با نگاهش تایید کرد و با صدای بی جانی زیر لب سلامی کرد و میخواست او هم حرفی بزند که کناری اش گفت: &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;(زیاد به خودت فشار نیار شنیدم مرگ رو هم تجربه کردی پس حتما خیلی بهت سخت گذشته)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد رنجور نگاهش را به سقف دوخت و اتفاقات را در ذهن مرور کرد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قطره اشکی از گوشه چشمش به روی بالشت افتاد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلش پر از حرف بود اما توان حرف زدن نداشت. هم خوشحال بود از اینکه برگشته و فرصت جبران دارد و ناراحت از اینکه باز به دنیای فانی پاگذاشته است&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همسایه بغلی با صدایش او را از فکر خارج کرد و گفت:( نگاش کن خیلی زحمت کشه از موقعی که من اینجام یک لحظه هم نشسته و مدام در حال مراقبت از مریض‌هاست &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خیلی ازش خوشم اومده وقتی میاد تو بخش یک لحظم نمیتونم ازش چشم بردارم)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد رنجور نگاهش به پرستاری افتاد که مسن تر از بقیه پرستارها بود و دلسوزانه مشغول عوض کردن سرم یکی از مریض ها بود با خودش فکر کرد در این زمان که انسان درد دارد و خسته است جالب است که او به اینجور چیزها فکر می کند.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نتوانست حرفی بزند فقط منتظر شد تا بغلی صحبتش را ادامه دهد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;_دارم به این فکر میکنم که بعد خوب شدنم ازش خواستگاری کنم بنظرم میتونم خوشبختش کنم هم ماشین دارم هم خونه دارم زنمم که مرده تازه خوشتیپم که هستم حتما میپسندم.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد رنجور لبخندی زد و به سختی گفت:(اگه ازدواج کرده باشه چی؟)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;_خب در اون صورت کاری نمیتونم بکنم سعی میکنم فراموشش کنم شایدم مجرد باشه کسی چه میدونه&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;او خوشحال بود که فرد موردنظرش را پیدا کرده و در این بیمارستان فرصت خوبی برایش فراهم است تا بتواند یک دل سیر محبوبش را ببیند.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;رو به مرد رنجور ادامه داد:&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;(تازه گفته باشم عروسی بگیریم توام باید بیای&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;من میدونم خدا مارو سر راه هم قرار داده باهم دوست بشیم)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد رنجور نفس عمیقی کشید و خس‌خس کنان گفت:(اوه اوه تا کجا هم پیش رفته&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;امون بده مرد مومن اگه ازینجا جون سالم بدر بردی و رفتی بیرون بعد به اینجور چیزا هم فکر میکنی&amp;#8230;)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نذاشت حرفش را تمام کند و با هیجان گفت:&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;(از تک تک لحظه ها باید استفاده کرد چرا سالم بیرون نرم میدونم خوب خوب میشم و ازدواجم میکنم)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از حالات چهره اش مشخص بود درد دارد و نمی‌تواند جواب دوستش را بدهد فقط توانست لبخند بی جانی بزند و به گلهای داخل گلدان که آفتاب به رویشان افتاده بود نگاه کرد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;هر دو به نقطه ای خیره شدند و باز در افکارشان غرق شدند.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با خودش گفت خدا برایم چه برنامه هایی چیده است و از اینجا به بعد چه می‌شود&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش بتوانم همانی بشوم که او می خواهد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش از فرصت پیش آمده استفاده کنم&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خدایا مرا ببخش&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/فرصت-زندگی-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چشم هایش را با درد باز کرد و دورواطرافش را نگاه کرد اولین سوالی که به ذهنش رسید این بود (چرا من اینجا هستم؟ <span style="font-size: 16px;">مگه من نمرده بودم؟!)</span> <span style="font-size: 16px;">هنوز هوشیاری اش را کامل بدست نیاورده بود، چهارساعت در اتاق عمل بودن کم زمانی نبود</span> <span style="font-size: 16px;">پرستار گهگاهی سری به همه‌شان میزد و وضعیتشان را چک میکرد.</span> <span style="font-size: 16px;">با دیدن چشم های باز او، با خوشحالی به سمت اتاق دکتر ایوبی رفت و همه را خبر کرد.</span> <span style="font-size: 16px;">ترسیده بودند برگشتی درکارش نباشد اما کار خدا است دیگر بخواهد یکی را برگرداند زمین به آسمان بیاید و کوه ها درهم بریزند بر می‌گرداند.</span> <span style="font-size: 16px;">دکتر معاینه اش کرد و لبخند رضایت بخشی زد این یک معجزه بود.</span> <span style="font-size: 16px;">سفر سخت و طولانی را از سر گذرانده بود و خیلی خسته بود</span> <span style="font-size: 16px;">بعد از انجام اقدامات لازم به بخش منتقلش کردند و کنار پنجره، تنها جای خالی اتاق قرارش دادند.</span> <span style="font-size: 16px;">سمت چپش پنجره رو به حیاط بیمارستان و سمت راستش بیمار دیگری خوابیده بود</span> <span style="font-size: 16px;">چشم هایش را بست تا کمی به خواب برود و موفق هم شد‌.</span> <span style="font-size: 16px;">با صدای پرستاری که حال یکی از بیماران را میپرسید چشم هایش را باز کرد آفتاب وسط آسمان آمده بود و با نورش مهمان نوازی میکرد</span> <span style="font-size: 16px;">اطرافش را با دقت نگاه کرد تا مشغول شود بلکه زمان اندکی سریع تر بگذرد</span> <span style="font-size: 16px;">کنارش پیرمردی را دید که به دیوار خیره شده بود و در افکارش غرق بود</span> <span style="font-size: 16px;">دوست داشت با او حرف بزند تنهایی کلافه اش کرده بود سعی کرد سر صحبت را باز کند اما خب به همین راحتی ها هم نبود چون هنوز نمیتوانست کامل حرف بزند نصف بدنش بی حس بود.</span> <span style="font-size: 16px;">نگاه ملتمسانه اش را به بغلی اش دوخت تا شاید او کاری بکند</span> <span style="font-size: 16px;">بیمار کناری که ده ساعتی میشد اینجا ساکن شده بود نگاهش را از دیوار برداشت و به فرد کناری اش دوخت تنهایی خسته اش کرده بود نگاه مشتاق او را که دید چون حس میکرد می توانند دوست های خوبی باشند سر صحبت را باز کرد و گفت:</span> <span style="font-size: 16px;">(حتما عمل سختی داشتی که انقدر خسته ای)</span> <span style="font-size: 16px;">مرد رنجور با نگاهش تایید کرد و با صدای بی جانی زیر لب سلامی کرد و میخواست او هم حرفی بزند که کناری اش گفت: </span> <span style="font-size: 16px;">(زیاد به خودت فشار نیار شنیدم مرگ رو هم تجربه کردی پس حتما خیلی بهت سخت گذشته)</span> <span style="font-size: 16px;">مرد رنجور نگاهش را به سقف دوخت و اتفاقات را در ذهن مرور کرد</span> <span style="font-size: 16px;">قطره اشکی از گوشه چشمش به روی بالشت افتاد</span> <span style="font-size: 16px;">دلش پر از حرف بود اما توان حرف زدن نداشت. هم خوشحال بود از اینکه برگشته و فرصت جبران دارد و ناراحت از اینکه باز به دنیای فانی پاگذاشته است</span> <span style="font-size: 16px;">همسایه بغلی با صدایش او را از فکر خارج کرد و گفت:( نگاش کن خیلی زحمت کشه از موقعی که من اینجام یک لحظه هم نشسته و مدام در حال مراقبت از مریض‌هاست </span> <span style="font-size: 16px;">خیلی ازش خوشم اومده وقتی میاد تو بخش یک لحظم نمیتونم ازش چشم بردارم)</span> <span style="font-size: 16px;">مرد رنجور نگاهش به پرستاری افتاد که مسن تر از بقیه پرستارها بود و دلسوزانه مشغول عوض کردن سرم یکی از مریض ها بود با خودش فکر کرد در این زمان که انسان درد دارد و خسته است جالب است که او به اینجور چیزها فکر می کند.</span> <span style="font-size: 16px;">نتوانست حرفی بزند فقط منتظر شد تا بغلی صحبتش را ادامه دهد</span> <span style="font-size: 16px;">_دارم به این فکر میکنم که بعد خوب شدنم ازش خواستگاری کنم بنظرم میتونم خوشبختش کنم هم ماشین دارم هم خونه دارم زنمم که مرده تازه خوشتیپم که هستم حتما میپسندم.</span> <span style="font-size: 16px;">مرد رنجور لبخندی زد و به سختی گفت:(اگه ازدواج کرده باشه چی؟)</span> <span style="font-size: 16px;">_خب در اون صورت کاری نمیتونم بکنم سعی میکنم فراموشش کنم شایدم مجرد باشه کسی چه میدونه</span> <span style="font-size: 16px;">او خوشحال بود که فرد موردنظرش را پیدا کرده و در این بیمارستان فرصت خوبی برایش فراهم است تا بتواند یک دل سیر محبوبش را ببیند.</span> <span style="font-size: 16px;">رو به مرد رنجور ادامه داد:</span> <span style="font-size: 16px;">(تازه گفته باشم عروسی بگیریم توام باید بیای</span> <span style="font-size: 16px;">من میدونم خدا مارو سر راه هم قرار داده باهم دوست بشیم)</span> <span style="font-size: 16px;">مرد رنجور نفس عمیقی کشید و خس‌خس کنان گفت:(اوه اوه تا کجا هم پیش رفته</span> <span style="font-size: 16px;">امون بده مرد مومن اگه ازینجا جون سالم بدر بردی و رفتی بیرون بعد به اینجور چیزا هم فکر میکنی&#8230;)</span> <span style="font-size: 16px;">نذاشت حرفش را تمام کند و با هیجان گفت:</span> <span style="font-size: 16px;">(از تک تک لحظه ها باید استفاده کرد چرا سالم بیرون نرم میدونم خوب خوب میشم و ازدواجم میکنم)</span> <span style="font-size: 16px;">از حالات چهره اش مشخص بود درد دارد و نمی‌تواند جواب دوستش را بدهد فقط توانست لبخند بی جانی بزند و به گلهای داخل گلدان که آفتاب به رویشان افتاده بود نگاه کرد</span> <span style="font-size: 16px;">هر دو به نقطه ای خیره شدند و باز در افکارشان غرق شدند.</span> <span style="font-size: 16px;">با خودش گفت خدا برایم چه برنامه هایی چیده است و از اینجا به بعد چه می‌شود</span> <span style="font-size: 16px;">کاش بتوانم همانی بشوم که او می خواهد</span> <span style="font-size: 16px;">کاش از فرصت پیش آمده استفاده کنم</span> <span style="font-size: 16px;">خدایا مرا ببخش&#8230;</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/فرصت-زندگی-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/فرصت-زندگی-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1010719</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>همنشینی با معشوق</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/همنشینی-با-معشوق</link>
			<pubDate>14:15:00 +0430 یکشنبه، 5 خرداد 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته های خدایی</category>			<guid isPermaLink="false">759958@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;او می بیند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا میشود لحظه ای با تو باشم؟&lt;br /&gt;
میشود از پله های آسمانت بالا بیایم؟&lt;br /&gt;
کنارم بنشین، دست هایم را محکم بگیر و به رویم لبخند بزن.&lt;br /&gt;
محکم در آغوشم بگیر تا قلبم لبریزت شود.&lt;br /&gt;
میخواهم فریاد بزنم و بگویم دوستت دارم.&lt;br /&gt;
میخواهم بابت همه چیز تشکر کنم و بخواهم لحظه به لحظه عاشق ترم کنی.&lt;br /&gt;
میخواهم که بخواهم زندگانی را که فقط تو در آن باشی.&lt;br /&gt;
دنیایی بخواهم که هدفش رسیدن به توست.&lt;br /&gt;
آدم هایی را بخواهم که وجودشان تبلور توست.&lt;br /&gt;
مسیری بخواهم که در لحظه هایش حضورت حس شود.&lt;br /&gt;
آرامشی بخواهم که از وجودت باشد و لبخندی که به خاطرت باشد.&lt;br /&gt;
سلامتی و عاقبت بخیری را فقط با تو میخواهم.&lt;br /&gt;
لحظه به لحظه ی همه چیز با بودنت، خواستنی تر میشود.&lt;br /&gt;
گفتند دعا کن، مبادا لحظه ای بیکار بنشینی!&lt;br /&gt;
دست هایم را به طرف آسمانت بلند کردم&lt;br /&gt;
قلبم گفت:《 دنیا را نمیخواهم اگر تو در آن نباشی.&lt;br /&gt;
عاشقی را نمیخواهم، اگر تو معشوقش نباشی.&lt;br /&gt;
من زندگی را به شرط بودنت خواهانم.》 &lt;br /&gt;
اخر نمیدانی چقدر دوست داشتنت دلبرباست، چقدر بودنت آرام جانست.&lt;br /&gt;
نمیدانی جایی که تو در آن باشی چه گلستانی میشود، مسیری که برای تو باشد چه زیبا میشود.&lt;br /&gt;
لطفا برای همیشه باش، با تو همه چیز خوبست.&lt;br /&gt;
به قلبم گفتم: برایت بنویسد&lt;br /&gt;
نوشت: خدایا دوستت دارم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/همنشینی-با-معشوق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>او می بیند&#8230;</p>

<p>خدایا میشود لحظه ای با تو باشم؟<br />
میشود از پله های آسمانت بالا بیایم؟<br />
کنارم بنشین، دست هایم را محکم بگیر و به رویم لبخند بزن.<br />
محکم در آغوشم بگیر تا قلبم لبریزت شود.<br />
میخواهم فریاد بزنم و بگویم دوستت دارم.<br />
میخواهم بابت همه چیز تشکر کنم و بخواهم لحظه به لحظه عاشق ترم کنی.<br />
میخواهم که بخواهم زندگانی را که فقط تو در آن باشی.<br />
دنیایی بخواهم که هدفش رسیدن به توست.<br />
آدم هایی را بخواهم که وجودشان تبلور توست.<br />
مسیری بخواهم که در لحظه هایش حضورت حس شود.<br />
آرامشی بخواهم که از وجودت باشد و لبخندی که به خاطرت باشد.<br />
سلامتی و عاقبت بخیری را فقط با تو میخواهم.<br />
لحظه به لحظه ی همه چیز با بودنت، خواستنی تر میشود.<br />
گفتند دعا کن، مبادا لحظه ای بیکار بنشینی!<br />
دست هایم را به طرف آسمانت بلند کردم<br />
قلبم گفت:《 دنیا را نمیخواهم اگر تو در آن نباشی.<br />
عاشقی را نمیخواهم، اگر تو معشوقش نباشی.<br />
من زندگی را به شرط بودنت خواهانم.》 <br />
اخر نمیدانی چقدر دوست داشتنت دلبرباست، چقدر بودنت آرام جانست.<br />
نمیدانی جایی که تو در آن باشی چه گلستانی میشود، مسیری که برای تو باشد چه زیبا میشود.<br />
لطفا برای همیشه باش، با تو همه چیز خوبست.<br />
به قلبم گفتم: برایت بنویسد<br />
نوشت: خدایا دوستت دارم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/همنشینی-با-معشوق">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/همنشینی-با-معشوق#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=759958</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>فرشته های زمینی</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/فرشته-های-زمینی-3</link>
			<pubDate>01:28:00 +0430 جمعه، 27 اردیبهشت 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="alt">حال خوب :)</category>
<category domain="main">حوزه جان</category>			<guid isPermaLink="false">756246@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;امروز فرصتی دست داد تا یک ساعتی را در کنار کودکان مهد حوزه مان باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی حال خوبی داشت. از آن حال ها که دوست داری همیشه تکرار بشود و داشته باشی اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همان هایی که میخواهی کلی از خدای خودت به خاطرش تشکر کنی&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی وارد مهدکودک شدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ای کاش همه ما در این فضای شاد و رنگی درس میخواندیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش لحظه هایمان به وجود این فرشته های مهربون گره میخورد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایم را وقتی در داخل اتاق گذاشتم حالم بسیار خوب شد اصلا دلم نمی خواست از انجا بروم. زمانی که بچه ها را دیدم این حال خوب چندین برابر شد، ارامش خاصی گرفتم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میخواستیم زمانی را در کنار بچه ها باشیم و برایشان قصه بگوییم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همین خاطر با مربی مهد درباره اش صحبت کردیم و ایشان بسیار زیبا برخورد کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به سمت اتاق کودکان رفتند تا فضا را برای ورود ما آماده کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این لحظات دل تو دلم نبود. دوست داشتم هرچه وارد اتاق بشوم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دقت کردین دقیقا زمان هایی که بسیار مشتاق رسیدن لحظه ای هستی، ثانیه ها مثل لاک پشت می گذرند.و غیر از حرص دادنت هدف دیگری ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره با ورود به اتاق با کلی فرشته ی مهربون آشنا شدیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرشته هایی که لحظه های زندگی را با بازی پر می کردند و هدفشان رسیدن به شادی بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستم برایشان قصه اقا شیر خسته را گفت و من در گوشه ای نشسته بودم و با اشتیاق نگاهشان میکردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن لحظه به این فکر میکردم چجوری با آن ها ارتباط برقرار کنم اصلا از کجا شروع کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه چیزی برایشان بگویم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدانم کودک درونم در آن لحظه در چه حالی بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن لحظه فراموش کرده بودم چه کسی هستم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا یک ساعت پیش مشغول چه کاری بوده ام و حتی چند ساله هستم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شده بودم مثل همان فرشته های کوچولو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست داشتم بازی کنم و شادی بسازم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست داشتم باهمه بچه ها دوست بشوم و هم بازی لذت هایشان بشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نگاه کردن خسته نمیشدم، لحظه به لحظه مشتاق تر میشدم. کاش تمام وجودم چشمی میشد تا این همه زیبایی را ببیند و در جایی از وجودم ذخیره میشد تا مرهمی باشد برای لحظه های ناراحتی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مطمئنا هرزمانی که یاد امروز و این یک ساعت قشنگ بیفتم حالم خوب میشود و لبخند مهمان لب هایم میشود :)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز یک تجربه متفاوت و قشنگ و بسیار دوست داشتنی بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حسی دلنشین که دوست داشتی همیشه داشته باشی اش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزهای بسیاری از فرشته های دوست داشتنی ام یاد گرفتم و متوجه شدم اگر گاهی توانایی ارتباط با کودکان را نداریم مشکل از کمبود مهارت و تمرین خود ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کودکان در عین سادگی دنیای پیچیده ای دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیایی که اگر بخواهی با آن ارتباط برقرار بکنی باید تمام وجودت مثل آن ها شود و حتی شبیه به آن ها تفکر کنی تا بتوانی دغدغه های کوچکشان را درک کنی و عامل خنده هایشان باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز به چهارشنبه دوست داشتنی من تبدیل گشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ان شالله در فرصتی دیگر این حال خوب تکرار بشود و بتوانم لحظه به لحظه خودم را ارتقا بدهم و در این مسیر قرار بگیرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاطرم هست چندین ماه پیش در جمع دوستانه مان قرار گذاشتیم که در آینده یک مهدکودک تاسیس کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و مربی بچه هایمان بشویم‌ تا لحظه به لحظه طعم اهلا من العسلش را بچشیم و خدا را بابت این نعمت بزرگ شکرگذاری کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفکر به این کار قشنگ حالم را خوب میکن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ان شالله آن روز پا به این دنیا بگذارد و قلبمان را ارام کند‌ :)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#بیستوپنجم_اردیبهشت_نودوهشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#حال_خوب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#حوزه_عبدالعظیم_حسنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#چهارشنبه_های_دوست داشتنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/فرشته-های-زمینی-3#more756246&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/فرشته-های-زمینی-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز فرصتی دست داد تا یک ساعتی را در کنار کودکان مهد حوزه مان باشیم.</p>
<p>خیلی حال خوبی داشت. از آن حال ها که دوست داری همیشه تکرار بشود و داشته باشی اش.</p>
<p>از همان هایی که میخواهی کلی از خدای خودت به خاطرش تشکر کنی&#8230;</p>
<p>وقتی وارد مهدکودک شدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ای کاش همه ما در این فضای شاد و رنگی درس میخواندیم</p>
<p>کاش لحظه هایمان به وجود این فرشته های مهربون گره میخورد</p>
<p>پایم را وقتی در داخل اتاق گذاشتم حالم بسیار خوب شد اصلا دلم نمی خواست از انجا بروم. زمانی که بچه ها را دیدم این حال خوب چندین برابر شد، ارامش خاصی گرفتم</p>
<p>میخواستیم زمانی را در کنار بچه ها باشیم و برایشان قصه بگوییم.</p>
<p>به همین خاطر با مربی مهد درباره اش صحبت کردیم و ایشان بسیار زیبا برخورد کردند.</p>
<p>به سمت اتاق کودکان رفتند تا فضا را برای ورود ما آماده کنند</p>
<p>در این لحظات دل تو دلم نبود. دوست داشتم هرچه وارد اتاق بشوم</p>
<p>دقت کردین دقیقا زمان هایی که بسیار مشتاق رسیدن لحظه ای هستی، ثانیه ها مثل لاک پشت می گذرند.و غیر از حرص دادنت هدف دیگری ندارند.</p>
<p>بالاخره با ورود به اتاق با کلی فرشته ی مهربون آشنا شدیم</p>
<p>فرشته هایی که لحظه های زندگی را با بازی پر می کردند و هدفشان رسیدن به شادی بود</p>
<p>دوستم برایشان قصه اقا شیر خسته را گفت و من در گوشه ای نشسته بودم و با اشتیاق نگاهشان میکردم.</p>
<p>در آن لحظه به این فکر میکردم چجوری با آن ها ارتباط برقرار کنم اصلا از کجا شروع کنم؟</p>
<p>چه چیزی برایشان بگویم؟</p>
<p>نمیدانم کودک درونم در آن لحظه در چه حالی بود؟</p>
<p>آن لحظه فراموش کرده بودم چه کسی هستم؟</p>
<p>تا یک ساعت پیش مشغول چه کاری بوده ام و حتی چند ساله هستم؟</p>
<p>شده بودم مثل همان فرشته های کوچولو</p>
<p>دوست داشتم بازی کنم و شادی بسازم</p>
<p>دوست داشتم باهمه بچه ها دوست بشوم و هم بازی لذت هایشان بشوم.</p>
<p>از نگاه کردن خسته نمیشدم، لحظه به لحظه مشتاق تر میشدم. کاش تمام وجودم چشمی میشد تا این همه زیبایی را ببیند و در جایی از وجودم ذخیره میشد تا مرهمی باشد برای لحظه های ناراحتی.</p>
<p>مطمئنا هرزمانی که یاد امروز و این یک ساعت قشنگ بیفتم حالم خوب میشود و لبخند مهمان لب هایم میشود :)</p>
<p>امروز یک تجربه متفاوت و قشنگ و بسیار دوست داشتنی بود</p>
<p>حسی دلنشین که دوست داشتی همیشه داشته باشی اش</p>
<p>چیزهای بسیاری از فرشته های دوست داشتنی ام یاد گرفتم و متوجه شدم اگر گاهی توانایی ارتباط با کودکان را نداریم مشکل از کمبود مهارت و تمرین خود ماست.</p>
<p>کودکان در عین سادگی دنیای پیچیده ای دارند.</p>
<p>دنیایی که اگر بخواهی با آن ارتباط برقرار بکنی باید تمام وجودت مثل آن ها شود و حتی شبیه به آن ها تفکر کنی تا بتوانی دغدغه های کوچکشان را درک کنی و عامل خنده هایشان باشی.</p>
<p>امروز به چهارشنبه دوست داشتنی من تبدیل گشت</p>
<p>ان شالله در فرصتی دیگر این حال خوب تکرار بشود و بتوانم لحظه به لحظه خودم را ارتقا بدهم و در این مسیر قرار بگیرم</p>
<p>خاطرم هست چندین ماه پیش در جمع دوستانه مان قرار گذاشتیم که در آینده یک مهدکودک تاسیس کنیم</p>
<p>و مربی بچه هایمان بشویم‌ تا لحظه به لحظه طعم اهلا من العسلش را بچشیم و خدا را بابت این نعمت بزرگ شکرگذاری کنیم</p>
<p>تفکر به این کار قشنگ حالم را خوب میکن</p>
<p>ان شالله آن روز پا به این دنیا بگذارد و قلبمان را ارام کند‌ :)</p>
<p> </p>
<p>#بیستوپنجم_اردیبهشت_نودوهشت</p>
<p>#حال_خوب</p>
<p>#حوزه_عبدالعظیم_حسنی</p>
<p>#چهارشنبه_های_دوست داشتنی</p>
<p dir="ltr"></p><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/فرشته-های-زمینی-3#more756246">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/فرشته-های-زمینی-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/فرشته-های-زمینی-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=756246</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مدافع حرم بانوی دمشق</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/مدافع-حرم-بانوی-دمشق</link>
			<pubDate>18:03:00 +0430 چهارشنبه، 25 اردیبهشت 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">مردان خدایی</category>			<guid isPermaLink="false">755495@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مدافع حرم عبارتیست مثل همان عهد قدیمی، عهدی که برایش هشت سال جنگیدیم و حماسه آفریدیم&lt;br /&gt;
یعنی دلاور مردانی که جوانی پاک و متعبد خود را در راه دین و اسلام دادند و خواستند که فدایی شوند.&lt;br /&gt;
فدایی راه ولایت، فدایی دخترِ مادر &lt;br /&gt;
و چه زیباست اینگونه فدایی شدن.&lt;br /&gt;
فرقی نمیکند کجا شهید شده اند و از کجا هستند&lt;br /&gt;
اینان عباس زینب اند، که از همه چیزشان گذشتند که از ناموسشان تا پای جان محافظت کنند &lt;br /&gt;
و حیدری جنگیدند تا منتقم خون مادر باشند.&lt;br /&gt;
مسیرشان دنیایی نبود بلکه آسمانی بود.&lt;br /&gt;
نیامده بودند که بمانند از همان اولم رفتنی بودند.&lt;br /&gt;
همان هایی که با نفسشان مدام جنگیدند تا توانستند با دشمن بجنگند و لایق حمایت از حرم بی بی شوند.&lt;br /&gt;
عاشقانی که شربتت شهادت را نوشیدند و عند ربهم یرزقون شدند.&lt;br /&gt;
همان هایی که با همه چیز جنگیدند تا خدایی شوند و به معشوقشان برسند.&lt;br /&gt;
همه وجودشان لبریز از خدا شد، لبریز از عشق خدایی&lt;br /&gt;
و در اخر خدا خریدارشان شد و ما جامانده هایی هستیم که هرلحظه می گوییم خوش به حالتان ای شهدا&lt;br /&gt;
ادامه دهندگان راهشان باشیم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/مدافع-حرم-بانوی-دمشق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدافع حرم عبارتیست مثل همان عهد قدیمی، عهدی که برایش هشت سال جنگیدیم و حماسه آفریدیم<br />
یعنی دلاور مردانی که جوانی پاک و متعبد خود را در راه دین و اسلام دادند و خواستند که فدایی شوند.<br />
فدایی راه ولایت، فدایی دخترِ مادر <br />
و چه زیباست اینگونه فدایی شدن.<br />
فرقی نمیکند کجا شهید شده اند و از کجا هستند<br />
اینان عباس زینب اند، که از همه چیزشان گذشتند که از ناموسشان تا پای جان محافظت کنند <br />
و حیدری جنگیدند تا منتقم خون مادر باشند.<br />
مسیرشان دنیایی نبود بلکه آسمانی بود.<br />
نیامده بودند که بمانند از همان اولم رفتنی بودند.<br />
همان هایی که با نفسشان مدام جنگیدند تا توانستند با دشمن بجنگند و لایق حمایت از حرم بی بی شوند.<br />
عاشقانی که شربتت شهادت را نوشیدند و عند ربهم یرزقون شدند.<br />
همان هایی که با همه چیز جنگیدند تا خدایی شوند و به معشوقشان برسند.<br />
همه وجودشان لبریز از خدا شد، لبریز از عشق خدایی<br />
و در اخر خدا خریدارشان شد و ما جامانده هایی هستیم که هرلحظه می گوییم خوش به حالتان ای شهدا<br />
ادامه دهندگان راهشان باشیم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/مدافع-حرم-بانوی-دمشق">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/مدافع-حرم-بانوی-دمشق#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=755495</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهد شیرین شهادت</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/شهد-شیرین-شهادت-1</link>
			<pubDate>17:21:00 +0430 چهارشنبه، 25 اردیبهشت 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">مردان خدایی</category>			<guid isPermaLink="false">755462@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بسم رب الشهدا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شهادت چه واژه ی شیرینی است برای آنهایی که فهمیده اند نباید به دنیا دل بست و آنقدر به خدانزدیک شد تا بتوان به معراج رسید &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باید باور کرد پرواز را تا بتوان آسمانی شد و این آسمانی شدن قسمت هر دلی نمیشود &amp;#8230;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باید دل را خدایی کرد &amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بایدگذشت&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلت که پاک باشد ایمان داشته باش خدا حرف دلت رامی شنود&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;وما اینجا فقط می گوییم خوش به سعادت دل پاکتان شهدا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#برگی_از_یک_نوشته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;⚘&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کلی‌ جوون رفتن تا ما در امنیت زندگی کنیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در آرامش راه بریم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خیلی سخته از همه چیزت بگذری همه چیزتو فدا کنی در راه خدا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فقط از یک عاشق واقعی این کار برمیاد&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;راه بری برای خدا باشه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاری کنی برای خدا باشه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;غذا بخوری برای خدمت در راهش باشه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حتی نفس کشیدنتم برای خدا باشه و‌&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و اخرشم همه چیزتو فداش کنی و بری سمتش&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چقدر زیباست&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خیلی تلاش میخواد بشی اونی که خدا میخواد‌&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حواسمون باشه کجا وایسادیم اگه الان درآرامش هستیم مدیون چ کسانی هستیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گاهی مستند دربارشون ببینیم کتاباشونو بخونیم یادشون رو زنده نگه داریم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سعی کنیم زندگیمون شبیه شهدا بشه بشه جوری که خدا میپسنده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شهدا اول با نفسشون که بزرگترین شیطان و دشمنه جنگیدن تا تونستن با دشمن بجنگن و لایق پرواز بشن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تا با خودمون نجنگیم با خواسته های نفسانیمون نجنگیم اتفاقی نیفته تا شهیدانه زندگی نکنیم شهید نمیشیم به خدا نمیرسیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تا حالا فکر کردیم چجوری به این درجه رسیدن؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;راهنمای زندگیشون کی بوده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گاهی نیازه آدم در کنار همه تعلقات دنیایی به خیلی چیزا هم فکر کنه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چشم روهم گذاشتیم کلی از عمرمون رفت از اینجا به بعدشم میره شاید دیگه فرصتی نباشه&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اگه جایی لغزیدیم نااامید نشیم ادامه بدیم اگه خطا کردیم سعی کنیم جبرانش کنیم و بریم جلو&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;محکم و استوار&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ظهور نزدیکه ی کاری کنیم شرمنده آقامون نشیم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یه کاری کنیم نشیم سربارشون بشیم یارشون&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یه جا از شهید عباس کردانی خوندم هرگاه امتداد نگاهت به حرام نرسید شهیدی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کلی توش حرفه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خواستن شد بخوایم قطعا میشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یاعلی مدد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/شهد-شیرین-شهادت-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​<span style="font-size: 16px;">بسم رب الشهدا</span></p>

<p>شهادت چه واژه ی شیرینی است برای آنهایی که فهمیده اند نباید به دنیا دل بست و آنقدر به خدانزدیک شد تا بتوان به معراج رسید &#8230;</p>

<p><span style="font-size: 16px;">باید باور کرد پرواز را تا بتوان آسمانی شد و این آسمانی شدن قسمت هر دلی نمیشود &#8230;.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">باید دل را خدایی کرد &#8230;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">بایدگذشت&#8230;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">دلت که پاک باشد ایمان داشته باش خدا حرف دلت رامی شنود&#8230;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">وما اینجا فقط می گوییم خوش به سعادت دل پاکتان شهدا</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#برگی_از_یک_نوشته</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">⚘</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">کلی‌ جوون رفتن تا ما در امنیت زندگی کنیم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">در آرامش راه بریم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">خیلی سخته از همه چیزت بگذری همه چیزتو فدا کنی در راه خدا</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">فقط از یک عاشق واقعی این کار برمیاد&#8230;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">راه بری برای خدا باشه&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">کاری کنی برای خدا باشه&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">غذا بخوری برای خدمت در راهش باشه&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">حتی نفس کشیدنتم برای خدا باشه و‌&#8230;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">و اخرشم همه چیزتو فداش کنی و بری سمتش&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">چقدر زیباست&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">خیلی تلاش میخواد بشی اونی که خدا میخواد‌</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">حواسمون باشه کجا وایسادیم اگه الان درآرامش هستیم مدیون چ کسانی هستیم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">گاهی مستند دربارشون ببینیم کتاباشونو بخونیم یادشون رو زنده نگه داریم&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">سعی کنیم زندگیمون شبیه شهدا بشه بشه جوری که خدا میپسنده</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">شهدا اول با نفسشون که بزرگترین شیطان و دشمنه جنگیدن تا تونستن با دشمن بجنگن و لایق پرواز بشن</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">تا با خودمون نجنگیم با خواسته های نفسانیمون نجنگیم اتفاقی نیفته تا شهیدانه زندگی نکنیم شهید نمیشیم به خدا نمیرسیم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">تا حالا فکر کردیم چجوری به این درجه رسیدن؟</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">راهنمای زندگیشون کی بوده؟</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">گاهی نیازه آدم در کنار همه تعلقات دنیایی به خیلی چیزا هم فکر کنه</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">چشم روهم گذاشتیم کلی از عمرمون رفت از اینجا به بعدشم میره شاید دیگه فرصتی نباشه&#8230;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">اگه جایی لغزیدیم نااامید نشیم ادامه بدیم اگه خطا کردیم سعی کنیم جبرانش کنیم و بریم جلو&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">محکم و استوار&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">ظهور نزدیکه ی کاری کنیم شرمنده آقامون نشیم&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">یه کاری کنیم نشیم سربارشون بشیم یارشون</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">یه جا از شهید عباس کردانی خوندم هرگاه امتداد نگاهت به حرام نرسید شهیدی&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">کلی توش حرفه&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">خواستن شد بخوایم قطعا میشه</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">یاعلی مدد</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/شهد-شیرین-شهادت-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/شهد-شیرین-شهادت-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=755462</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تمنا :)</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/تمنا-5</link>
			<pubDate>23:08:00 +0430 یکشنبه، 22 اردیبهشت 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">حال خوب :)</category>			<guid isPermaLink="false">753309@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753309/___.jpg?mtime=1557687013&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p753309]&quot; id=&quot;link_50569&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;تمنا :)&quot; src=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753309/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1557687013&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;❤به نام خدایی که خالق زیبایی هاست❤&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;میخوام از روزایی بنویسم ‌که برای اومدن تک تکشون اشتیاق ویژه ای داشتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از روزایی که ازشون کلی انرژی مثبت و ارامش گرفتم&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از کلاسی که پر از زیبایی بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از ادمای قشنگ و رنگیش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از استاد خوبش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از سه شنبه هایی که خاص و قشنگ بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از مکانی که هر هفته مهمونش بودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از مسیری که با عشق طی میکردم تا برسم به کلاس و ادمای خوب و باصفاش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از استادی که درس زندگی داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از ایستگاه متروش&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;البته ناگفته نماند که چقدرم شلوغ بود?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بنظرم وقتی عاشق درس و کلاس استاد باشی همه چیزش برات دلنشین میشه&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حتی سختی هاش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گاهی بعضی شروع ها، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعضی‌ دیدارا خیلی لذت بخش و خاص میشن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;محاله بهشون فکر کنی لبخند رو لبات نقش نبنده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خیلی قشنگه روز تولد دوست شهیدت باشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;روزی که با تمام وجودت دوسش داری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کنار مزارش داری قدم میزنی&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نظرت به دخترایی جلب میشه که دارن از گروه قشنگ و کلاسشون حرف میزنن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;رفتن پیششون همانا و قرار گرفتن در یک مسیر جدید و قشنگ همانا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مسیری که لحظه به لحظش زیباست&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پر از یاد خداس&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست داری با اشتیاق به حرفای استادش گوش کنی و هرچه زودتر عملیشون کنی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست داری ساعت نگذره &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همیشه کنار ادماش بمونی&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بهشون گره بخوری&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از این گره کورا که میگن،از اونا&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادمایی که خیرن ،برکتن&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادمایی ک دغدغه شونه لبخند اوردن ب لب بقیه،&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادمایی ک همه ی هم و غمشون شده کار خدا&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خدا &amp;#8230;خدا&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اخ ک ادم چه خوشبخت میتونه باشه تو مسیر این ادمها قرار بگیره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چقدر خوشبختم من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چقدر خوشبختیم ما از داشتن هم دیگه تو تمنا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خوشبختی جز اینه ک خدا اینجوری هواتو داشته باشه؟&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوستون دارم سه شنبه های دوست داشتنی من :)&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#تربیت_مربی_نوجوان_امروزی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#کلاس_سشنبه_ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#دلنوشته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/تمنا-5&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753309/___.jpg?mtime=1557687013" target="_blank" rel="lightbox[p753309]" id="link_50569"><img alt="تمنا :)" src="https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753309/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1557687013" width="320" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>​<span style="font-size: 16px;">❤به نام خدایی که خالق زیبایی هاست❤</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">میخوام از روزایی بنویسم ‌که برای اومدن تک تکشون اشتیاق ویژه ای داشتم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از روزایی که ازشون کلی انرژی مثبت و ارامش گرفتم</span> <span style="font-size: 16px;">از کلاسی که پر از زیبایی بود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از ادمای قشنگ و رنگیش</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از استاد خوبش</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از سه شنبه هایی که خاص و قشنگ بود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از مکانی که هر هفته مهمونش بودم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از مسیری که با عشق طی میکردم تا برسم به کلاس و ادمای خوب و باصفاش</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از استادی که درس زندگی داد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">از ایستگاه متروش</span> <span style="font-size: 16px;">البته ناگفته نماند که چقدرم شلوغ بود?</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">بنظرم وقتی عاشق درس و کلاس استاد باشی همه چیزش برات دلنشین میشه</span> <span style="font-size: 16px;">حتی سختی هاش</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">گاهی بعضی شروع ها، </span><span style="font-size: 16px;">بعضی‌ دیدارا خیلی لذت بخش و خاص میشن</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">محاله بهشون فکر کنی لبخند رو لبات نقش نبنده</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خیلی قشنگه روز تولد دوست شهیدت باشه</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">روزی که با تمام وجودت دوسش داری</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کنار مزارش داری قدم میزنی</span> <span style="font-size: 16px;">نظرت به دخترایی جلب میشه که دارن از گروه قشنگ و کلاسشون حرف میزنن</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">رفتن پیششون همانا و قرار گرفتن در یک مسیر جدید و قشنگ همانا</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">مسیری که لحظه به لحظش زیباست</span> <span style="font-size: 16px;">پر از یاد خداس</span> <span style="font-size: 16px;">دوست داری با اشتیاق به حرفای استادش گوش کنی و هرچه زودتر عملیشون کنی</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست داری ساعت نگذره </span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">همیشه کنار ادماش بمونی</span> <span style="font-size: 16px;">بهشون گره بخوری</span> <span style="font-size: 16px;">از این گره کورا که میگن،از اونا&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">ادمایی که خیرن ،برکتن&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">ادمایی ک دغدغه شونه لبخند اوردن ب لب بقیه،</span> <span style="font-size: 16px;">ادمایی ک همه ی هم و غمشون شده کار خدا</span> <span style="font-size: 16px;">خدا &#8230;خدا&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">اخ ک ادم چه خوشبخت میتونه باشه تو مسیر این ادمها قرار بگیره</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">چقدر خوشبختم من</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">چقدر خوشبختیم ما از داشتن هم دیگه تو تمنا</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خوشبختی جز اینه ک خدا اینجوری هواتو داشته باشه؟&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوستون دارم سه شنبه های دوست داشتنی من :)</span> <span style="font-size: 16px;">#تربیت_مربی_نوجوان_امروزی</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">#کلاس_سشنبه_ها</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">#دلنوشته</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/تمنا-5">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/تمنا-5#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=753309</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>و عشق آسان نمود اول</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/و-عشق-آسان-نمود-اول</link>
			<pubDate>02:30:00 +0430 یکشنبه، 22 اردیبهشت 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">من یک طلبه ام</category>			<guid isPermaLink="false">753310@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753310/k_pic_1598028e-d54a-48be-9022-96d088eb2a67.jpg?mtime=1557687301&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p753310]&quot; id=&quot;link_50570&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;و عشق آسان نمود اول&quot; src=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753310/_evocache/k_pic_1598028e-d54a-48be-9022-96d088eb2a67.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1557687301&quot; width=&quot;311&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از وقتی این خبر رو شنیده بی قرار شده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همین الان اخبار خبر کشته شدن طلبه ای را داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلش آشوب دلبر است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلبری که صبح باعشق بدرقه اش کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با محبت دعای خیر مهمان قدم هایش شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برایش آیه الکرسی خواند که بسلامت باشد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سعی دارد به دلش بد راه ندهد اما مگر می شود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اخر همسر او هم یک طلبه است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خودش را سرگرم اذکار میکند که لحظه ها از هم سبقت بگیرند و به تندی رد شوند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خانه را برای آمدنش مرتب کرده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;غذای مورد علاقه اش را پخته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلش برای لحظه ی کلید انداختن او به در تنگ شده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برای دیدن روی ماهش تنگ شده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مدام زیرلب زمزمه میکند الا بذکرالله تطمئن القلوب&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دل با یاد خدا آرام میگیرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بچه ها دلتنگ پدر هستند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلتنگ پدری که همیشه با حرف هایش لبخند را مهمان لب ها میکرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ساعت از زمان برگشت پدر گذشته و هنوز خبری از صدای در و کلید نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برای اینکه فکروخیال راحتش بگذارد به گوشی پناه میبرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش هیچ وقت وارد شبکه های اجتماعی نمیشد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش زمان همانجا می ایستاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به محض باز کردن اینستاگرام چشمش به جمله طلبه شهید مصطفی قاسمی میخورد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و هشتک #شهادتت_مبارک_طلبه_شهید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یک لحظه دنیا در مقابل دیدگانش تیره و تار میشود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;این جمله به کدامین گناه کشته شد مدام در سرش اکو میشود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سیل عظیم اشک هاست که بی رحمانه برصورتش روانه شده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با صدای بچه ها &amp;lt;&amp;lt;مامان چرا گریه میکنی؟&amp;gt;&amp;gt; به خودش می آید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سخت است پاسخگویی، پاسخگویی به دلتنگی بچه ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به انتظاری که تبدیل به دیدار نمیشود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به چشمی که دیگر معشوق مهمان نگاهش نخواهد شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خاطرات شیرین زندگی چند ساله شان مثل یک فیلم از مقابل چشمانش می گذرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش او هم با همسرش میرفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش دنیا تمام لحظه ها را فقط با همسرش برای او میساخت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کاش زندگی انقدر بی رحم نبود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به کدامین گناه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها??&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شهادتت مبارک مرد من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/و-عشق-آسان-نمود-اول&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753310/k_pic_1598028e-d54a-48be-9022-96d088eb2a67.jpg?mtime=1557687301" target="_blank" rel="lightbox[p753310]" id="link_50570"><img alt="و عشق آسان نمود اول" src="https://thgh78.kowsarblog.ir/media/blogs/thgh78/quick-uploads/p753310/_evocache/k_pic_1598028e-d54a-48be-9022-96d088eb2a67.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1557687301" width="311" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>​<span style="font-size: 16px;">از وقتی این خبر رو شنیده بی قرار شده</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">همین الان اخبار خبر کشته شدن طلبه ای را داد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دلش آشوب دلبر است</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دلبری که صبح باعشق بدرقه اش کرد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">با محبت دعای خیر مهمان قدم هایش شد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">برایش آیه الکرسی خواند که بسلامت باشد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">سعی دارد به دلش بد راه ندهد اما مگر می شود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">اخر همسر او هم یک طلبه است</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خودش را سرگرم اذکار میکند که لحظه ها از هم سبقت بگیرند و به تندی رد شوند</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خانه را برای آمدنش مرتب کرده</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">غذای مورد علاقه اش را پخته</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دلش برای لحظه ی کلید انداختن او به در تنگ شده</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">برای دیدن روی ماهش تنگ شده</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">مدام زیرلب زمزمه میکند الا بذکرالله تطمئن القلوب</span> <span style="font-size: 16px;">دل با یاد خدا آرام میگیرد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">بچه ها دلتنگ پدر هستند</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دلتنگ پدری که همیشه با حرف هایش لبخند را مهمان لب ها میکرد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">ساعت از زمان برگشت پدر گذشته و هنوز خبری از صدای در و کلید نیست</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">برای اینکه فکروخیال راحتش بگذارد به گوشی پناه میبرد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کاش هیچ وقت وارد شبکه های اجتماعی نمیشد</span> <span style="font-size: 16px;">کاش زمان همانجا می ایستاد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">به محض باز کردن اینستاگرام چشمش به جمله طلبه شهید مصطفی قاسمی میخورد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">و هشتک #شهادتت_مبارک_طلبه_شهید</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">یک لحظه دنیا در مقابل دیدگانش تیره و تار میشود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">این جمله به کدامین گناه کشته شد مدام در سرش اکو میشود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">سیل عظیم اشک هاست که بی رحمانه برصورتش روانه شده</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">با صدای بچه ها &lt;&lt;مامان چرا گریه میکنی؟&gt;&gt; به خودش می آید</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">سخت است پاسخگویی، پاسخگویی به دلتنگی بچه ها</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">به انتظاری که تبدیل به دیدار نمیشود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">به چشمی که دیگر معشوق مهمان نگاهش نخواهد شد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خاطرات شیرین زندگی چند ساله شان مثل یک فیلم از مقابل چشمانش می گذرد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کاش او هم با همسرش میرفت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کاش دنیا تمام لحظه ها را فقط با همسرش برای او میساخت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کاش زندگی انقدر بی رحم نبود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">به کدامین گناه؟</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">و عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها??</span> <span style="font-size: 16px;">شهادتت مبارک مرد من</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/و-عشق-آسان-نمود-اول">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/و-عشق-آسان-نمود-اول#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=753310</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عاشقی برای معشوق</title>
			<link>https://thgh78.kowsarblog.ir/عاشقی-برای-معشوق</link>
			<pubDate>12:33:00 +0430 شنبه، 21 اردیبهشت 1398</pubDate>			<dc:creator>یازهرا</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته های خدایی</category>			<guid isPermaLink="false">752815@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سلام خداجون&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سلام &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خالق زیبایی ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سلام خالق عاشقی های زیبا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صد سلام لبریز از عشق و علاقه به خدای مهربونم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم شروع کنم برات بنویسم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم من بگم شما گوش کنی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;من بگم شما نگاه کنی و لبخند بزنی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم من بشم عاشق شما بشی معشوق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خه نمیدونی عاشق بودن برا معشوق حقیقی چ لذتی داره که&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم دنیا پلی باشه برای اینکه بهت برسم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم اسیر این کره خاکی نشم، آزاد باشم مثل پرنده ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم رنگ و بوی معشوق رو بدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوست دارم دستتو بذاری رو قلبم ارومم کنی&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بغلتو وا کنی بپرم توش و به هیچ چیزی فکر نکنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تمام فکر و ذهنم یاد شما بشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درسته میگن دل با یاد شما اروم میشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلی که شما توش باشی دیگه هیچ غمی نداره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قلبی که خونه خدا باشه هیچ نگرانی نداره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خدایا شروع کن بسم الله&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیا بشین تو قلبم هیج جایی نرو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیا بشین تو دلم همه ناراحتیا فرار کنن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیا بشو معشوقم منم بشم عاشقت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;عاشقی برای شما زیباست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;عشق زمانی معنا پیدا میکنه که برای شما باشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به دلم گفتم بنویس&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نوشت‌ خدایا دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://thgh78.kowsarblog.ir/عاشقی-برای-معشوق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​<span style="font-size: 16px;">سلام خداجون</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">سلام </span><span style="font-size: 16px;">خالق زیبایی ها</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">سلام خالق عاشقی های زیبا</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">صد سلام لبریز از عشق و علاقه به خدای مهربونم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم شروع کنم برات بنویسم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم من بگم شما گوش کنی</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">من بگم شما نگاه کنی و لبخند بزنی</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم من بشم عاشق شما بشی معشوق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">ا</span><span style="font-size: 16px;">خه نمیدونی عاشق بودن برا معشوق حقیقی چ لذتی داره که</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم دنیا پلی باشه برای اینکه بهت برسم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم اسیر این کره خاکی نشم، آزاد باشم مثل پرنده ها</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم رنگ و بوی معشوق رو بدم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دوست دارم دستتو بذاری رو قلبم ارومم کنی</span> <span style="font-size: 16px;">بغلتو وا کنی بپرم توش و به هیچ چیزی فکر نکنم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">تمام فکر و ذهنم یاد شما بشه</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">درسته میگن دل با یاد شما اروم میشه</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دلی که شما توش باشی دیگه هیچ غمی نداره</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">قلبی که خونه خدا باشه هیچ نگرانی نداره</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خدایا شروع کن بسم الله</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">بیا بشین تو قلبم هیج جایی نرو</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">بیا بشین تو دلم همه ناراحتیا فرار کنن</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">بیا بشو معشوقم منم بشم عاشقت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">عاشقی برای شما زیباست</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">عشق زمانی معنا پیدا میکنه که برای شما باشه</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">به دلم گفتم بنویس</span> <span style="font-size: 16px;">نوشت‌ خدایا دوست دارم</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://thgh78.kowsarblog.ir/عاشقی-برای-معشوق">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://thgh78.kowsarblog.ir/عاشقی-برای-معشوق#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://thgh78.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=752815</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
